رویای گیج و گنگ و خیال آمیزی بود . بر روی همه چیز » حریری از افسانه کشیده شده بود . اما حریر سیاه بود » افسانه شوم بود … نمیتوانم وصف کنم . همه جا شب بود . نه » همه چیز شب بود .و من در شب حرکت میکردم .
.
جهان را پشت سر نهاده ام » تاریخ را به پایان برده ام و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم » همچون کوهی » از حرفهایی که برای نگفتن دارم » کوهی سنگین که بر سینه ی جانم افتاده است و من » در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن » اخساس میکنم که مرگ تا حلقومم بالا آمده و راه نفس را بر من بسته است .. تاجی از خار بر سرم نهاده اند و بر قامت مناره خاموش تو به صلیبم کشیده اند .
